ییعیت، مردی هست که از صفر به مقام بالایی رسیده، حرفش پیش هر کسی به جز قلبش خریدار داره و به عشق باور نداره؛ جلال و نور دو زن هستند که به این مرد دل بستهاند. یکیشون مادرِ فرزندش هست که بعد از سالها از خوابی عمیق بیدار شده، اون یکی عاشقی مظلوم هست که درگیرِ جادوی عشقی ناگهانی شده. هر سهتای اینها در سایهی رازی بزرگ، زندانیان قفس عشق خواهند شد…
شخصیتها و داستانهایی که از سریال Dudullu Post اقتباس شدهاند، در نگاه افراد خارقالعادهای که غیرعادی هستند، روایت میشود. جوانان احمق، زنان خانه دار مستاصل، دختران جوانی که در دنیای رویا زندگی می کنند، پدر گمشده در کپور...
آیا افسانه واقعی است؟ آیا زندگی یک بیوه سی ساله با دو فرزند که هرگز در زندگی خود به زندگی دیگری نرفته اند، می تواند به یک افسانه مفرح تبدیل شود؟ یادیگر قبل از اینکه بتواند این داستان را زندگی کند، مجبور شد چند کابوس ببیند.
مژگان که مادر سه بچه است، با شوهرش احمد زندگی آرام و منظمی داشت و احمد هم پدر خوبی بود که از ساعت هشت صبح تا پنج عصر کار میکرد ولی زندگی مشترک احمد و مژگان بعد از 17 سال، با ملاقات احمد با دختری جوان و زیبا به اسم سوده، شروع به ترک برداشتن کرد…
ملیکه برای این که خانوادهاش رو متقاعد کند که میتواند تنهایی در استانبول با حفظ ناموسش کار کند، مجبور به گفتن دروغهای کوچکی! میشود. خانوادهاش که در آلمان زندگی میکنند فکر میکنند ملیکه یک خبرنگار ممتاز است که در یک زندگی محشر زندگی میکند و به زودی با نامزد دکترش ازدواج خواهد کرد…
عشق و لجبازی سریالی در ژانر رمانتیک کمدی است که توش عشق، دوستی، نفرت و بازی وجود داره. همه چی با رفتن دختر یه خانواده ی کارادنیزی به نام دفنه به شرکت یه رئیس خوشتیپ و دختر باز شروع میشه. دفنه و یالین دو نقش کاملا متفاوت، از همدیگه متنفرن و داستانشون که با برخورد به هم شروع میشه با دخالت های برادر غیرتی دفنه بهم میریزه..
حلقه داستان انتقام دو جوان به اسم های کاعان و جهانگیره. جهانگیر پسر ایلهان تپلی که کارهای قانونی و غیرقانونی پدرش رو ادامه میده تصادفی با کاعان آشنا میشه و با هم دوست های صمیمی میشن. کاعان و جهانگیر جعبه های قرمزی دریافت میکنن که توش یه دی وی دی هست و در پی اون وارد یه عملیات انتقام بزرگ میشن. اسم حلقه از یک باند تبهکاری باقدمت زیاد به اسم سه حلقه گرفته شده که جهانگیر و کاعان سعی در نابودیش دارن.
فرات بولوت یه دادستانه که با همسرش زینب و دختر پنج ساله اش یه زندگی شاد داره ولی یه روز که بیدار میشه، میبینه توی زندانه و اتفاقات چهار ماه اخیر رو به هیچ عنوان به یاد نمیاره. آخرین چیزی که یادشه جشن تولد دخترشه ولی درعین وحشت و شوک متوجه میشه که به جرم کشتن همسر و دخترش در زندانه…
ایپک یک دختر 17 ساله است که با علاقه و سختکوشی به دنبال رویاهای خود میرود و تا به حال هیچ چیزی نتونسته اون را ناامید کنه و سد راهش شود. به همین دلیل مادرش ملک بیشتر از همه می ترسد چون دخترش که تا به حال او را از شر هر بدی محافظت کرده است، می خواهد به استانبول برود و در رشته بازیگری تحصیل کند.
وقتی لاله که حدودا بیست سالشه و داره ازدواج میکنه میفهمه که شوهر آینده اش داره بهش خیانت میکنه , هم از عشق و هم از ازدواج متنفر میشه…ولی مادرش با سماجت میخواد که دخترش دکتر اونور رو ملاقات کنه…وقتی که میفهمه کسی که پیشش رفته دکتر اونور نیست این قضایای پیچیده نتیجه های جالبی رو به همراه دارد